منوچهر خان حكيم

248

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

آن حال را ديد ، اشاره كرد تا سالاران از بارگاه بيرون رفتند و خلوت كرد . بعد از آن آستين از پيش روى او بر گرفت ، نظر كرد طرفه نازنينى را ديد ؛ احوال پرسيد ، آن نازنين گفت : به رأى عالى واضح باشد كه بنده دختر خاقان چينم ، در قصر خود بودم و جمعى از كشيكچيان بر دور من بودند كه ناگاه اين اژدها صولت را ديدم كه درآمد و از پاسبانان بعضى را سر كنده و بعضى را پا كنده و مرا در ربود و بيرون آورد و به پاى تخت شهريار آورد . اسكندر چون از احوال او اطّلاع يافت ، بسيار شاد و خرّم شده با او اظهار دلبستگى ( 158 ) كرد . دختر به او التماس نمود كه ساعتى از براى او « 1 » صحبت بدارد ؛ آنگه ساز از مجلس برداشته شروع به خوانندگى كرده چنان‌كه آدمى از هوش مىرفت . يك فصل صحبت داشت [ مجلس گرم كرد ] كه اسكندر در ايّام دولت خود از مغنّى و مطربى ، چنين آوازى نشنيده بود . القصّه ، اسكندر را به غايت مرضىّ طبع شريف افتاد . اى عزيزان و برادران ! چه گويم و چه شرح دهم كه وصف آن نتوان كرد . القصّه ، اسكندر كام دل از آن نازنين برداشته ، آن شب را در بزم خاص با آن گلعذار تا صبح صحبت داشت . چون روز شد ، بعد از بزم عشرت به مسجد كرباس رفت و به عبادت و عرض حاجت بپرداخت و فتح خود را از درگاه حضرت آفريدگار طلبيد . سروشى از عالم غيب به گوش وى رسيد كه : هان اى آيينهء جهان‌نما ! هيچ دغدغه به خاطر مرسان كه در جميع محاربات ، ما تو را به اعدا ظفر دهيم . اما راوى گويد كه روز ديگر كه آفتاب انور از فلك دوّار سر زد ، از طرفين صف‌ها بسته شد . اسكندر روى به دلاوران خود كرد و گفت : اى نامداران ! صلاح وقت در آن است كه امروز مغلوبه كنيد و اين لشكر را زنيد كه در ملك روسيا ماندن به جايى نمىرسد . پس حسب الفرمودهء شهريار گيتىستان دلاوران از جاى درآمدند ، رو به صف روسيا « 2 » نهادند و شاه ظفرقرين ، مركب ميمنت فرجام را از جاى برانگيخت و تكبير گفته تيغ از غلاف كشيده روى به طرف لشكر قبطال نهادند ، دلاوران از پى سر او روان شدند . مردم روسيا

--> ( 1 ) . منظور اسكندر است . ( 2 ) . كذا .